دردسرهای گاه و بی گاه!!
نمیدونم من زیادی عجیب غریبم یا این دنیا عجیب شده؟!!
یا باید همین الان تکلیفمو با خودم روشن کنم یا اینکه همیشه با روال نرمال و طبیعی زندگی در تضاد باشم!! ولی امروز واقعا دلم خواست توی جهت رودخونه شنا کنم نه واسه اینکه به اون چیزا نیازی داشته باشما...نه!!
فقط واسه اینکه انقدر احساس تفاوت بهم دست نده!!! آقا اصلا ما اگه نخوایم جزو خواص باشیم کیو باید ببینیم؟!
دوستم زنگید واسه تولدش دعوتم کنه منم ذوق ذوق چه ذوقی... که بلاخره بعد این خونه نشینی واسه کنکور یکی تحویلم گرفت یه جا دعوت شدم... تو همین سرخوشی بودم که یه کاره برمیگرده میگه با دوست پسرت بیاها... همه دارن با دوست پسراشون میان![]()
- ا؟ جدی؟ حالا تولد کی هست؟
- جمعه
آخه یکی نیست به این بگه من تو ۵ روز از کجا دوست پسر پیدا کنم؟! اونم چه چیزی؟!! تو هیچ عطاری ای پیدا نمیشه
گفتم حالا اگه دوست پسر نداشته باشم راهم نمیدی؟![]()
همچین مونده بود انگار لاینحل ترین مسله ی دنیا رو بهش دادم حل کنه!! حالا مگه توجیه میشه که من این یه قلم جنسو ندارم؟ فکر کرد دارم سر به سرش میذارم
خلاصه بعد کلی جلسات متعدد توجیهی قبول کرد که دارم راستشو میگم گفت این حرفا چیه عزیزم اتفاقا دو سه نفر دیگه هم تنها میان قدمت رو چشم
خب اینو از اول میگفتی عزیز من... آدم فکر میکنه حالا چیو نداره که اونجوری بهش نگاه میکنن!!
واقعا جور دیگه بودن انقدر عجیبه؟! یا من دارم بین آدمهایی زندگی میکنم که این مسائل واسشون زیادی سطحی و پیش پا افتادست؟!
خب راستش واسه منم زیادی سطحیه اما دلیل نمیشه به چشم چیزی ببینمش که حتما باید تاحالا اتفاق می افتاد!! حتی شاید هرگز اتفاق نیوفته!!! اینو قبلانم توی یه پست دیگه گفته بودم
البته این فقط یه مثال بود... یه مثال از تفاوتهایی که بین خودم و خیلی های دیگه احساس میکنم که این نه افتخاری داره نه شرمنده گی ای... فقط بیشترشون خیلی جاها کلافم میکنه
همیشه دلم میخواست مثل همه زندگی کنم... مثل همه به زندگی نگاه کنم... مثل همه دغدغه های نرمال و طبیعی داشته باشم اما نمیدونم چرا نمیشه؟! این به طور کلی هم بده و هم خوب! اما همیشه با منه و همیشه حسش میکنم
همیشه هم به طور ناخودآگاه اتفاق میافته!! درست همون وقتی که انتظارشو ندارم
همیشه دلم میخواست زندگیم... بچگیم... مدرسه رفتنم... دانشگاه رفتم... و حتی آرزوها و دغدغه هام مثل همه ی اونایی باشه که میبینم... اونایی که دورو برم هستن... اما هیچوقت اینطوری نبود!
جالبه که اولش فکر میکردم خودم اینجوری فکر میکنم ولی در اصل منم یکیم مثل همه اما کم کم که بزرگتر شدم فهمیدم واقعا یه چیزی این وسط میلنگه که همون منو از بقیه جدا کرده
تنها کاری که تونستم انجام بدم منتقل نکردن این تفاوت به دیگران بود و خوشحالم از اینکه کسی اینو نفهمیده!!! هیچکس جز اونایی که خیلیییی بهم نزدیکن![]()
پی ذوق کنون نوشت:من نوشتم!! من یه چیزی نوشتم!!! باورتون میشه؟!!!![]()