دردسرهای گاه و بی گاه!!

 

نمیدونم من زیادی عجیب غریبم یا این دنیا عجیب شده؟!!

یا باید همین الان تکلیفمو با خودم روشن کنم یا اینکه همیشه با روال نرمال و طبیعی زندگی در تضاد باشم!! ولی امروز واقعا دلم خواست توی جهت رودخونه شنا کنم نه واسه اینکه به اون چیزا نیازی داشته باشما...نه!!

فقط واسه اینکه انقدر احساس تفاوت بهم دست نده!!! آقا اصلا ما اگه نخوایم جزو خواص باشیم کیو باید ببینیم؟!

دوستم زنگید واسه تولدش دعوتم کنه منم ذوق ذوق چه ذوقی... که بلاخره بعد این خونه نشینی واسه کنکور یکی تحویلم گرفت یه جا دعوت شدم... تو همین سرخوشی بودم که یه کاره برمیگرده میگه با دوست پسرت بیاها... همه دارن با دوست پسراشون میان

- ا؟ جدی؟ حالا تولد کی هست؟

- جمعه

آخه یکی نیست به این بگه من تو ۵ روز از کجا دوست پسر پیدا کنم؟! اونم چه چیزی؟!! تو هیچ عطاری ای پیدا نمیشه

گفتم حالا اگه دوست پسر نداشته باشم راهم نمیدی؟

همچین مونده بود انگار لاینحل ترین مسله ی دنیا رو بهش دادم حل کنه!! حالا مگه توجیه میشه که من این یه قلم جنسو ندارم؟ فکر کرد دارم سر به سرش میذارم

خلاصه بعد کلی جلسات متعدد توجیهی قبول کرد که دارم راستشو میگم گفت این حرفا چیه عزیزم اتفاقا دو سه نفر دیگه هم تنها میان قدمت رو چشم

خب اینو از اول میگفتی عزیز من... آدم فکر میکنه حالا چیو نداره که اونجوری بهش نگاه میکنن!!

واقعا جور دیگه بودن انقدر عجیبه؟! یا من دارم بین آدمهایی زندگی میکنم که این مسائل واسشون زیادی سطحی و پیش پا افتادست؟!

خب راستش واسه منم زیادی سطحیه اما دلیل نمیشه به چشم چیزی ببینمش که حتما باید تاحالا اتفاق می افتاد!! حتی شاید هرگز اتفاق نیوفته!!! اینو قبلانم توی یه پست دیگه گفته بودم

البته این فقط یه مثال بود... یه مثال از تفاوتهایی که بین خودم و خیلی های دیگه احساس میکنم که این نه افتخاری داره نه شرمنده گی ای... فقط بیشترشون خیلی جاها کلافم میکنه

همیشه دلم میخواست مثل همه زندگی کنم... مثل همه به زندگی نگاه کنم... مثل همه دغدغه های نرمال و طبیعی داشته باشم اما نمیدونم چرا نمیشه؟! این به طور کلی هم بده و هم خوب! اما همیشه با منه و همیشه حسش میکنم

همیشه هم به طور ناخودآگاه اتفاق میافته!! درست همون وقتی که انتظارشو ندارم

همیشه دلم میخواست زندگیم... بچگیم... مدرسه رفتنم... دانشگاه رفتم... و حتی آرزوها و دغدغه هام مثل همه ی اونایی باشه که میبینم... اونایی که دورو برم هستن... اما هیچوقت اینطوری نبود!

جالبه که اولش فکر میکردم خودم اینجوری فکر میکنم ولی در اصل منم یکیم مثل همه اما کم کم که بزرگتر شدم فهمیدم واقعا یه چیزی این وسط میلنگه که همون منو از بقیه جدا کرده

تنها کاری که تونستم انجام بدم منتقل نکردن این تفاوت به دیگران بود و خوشحالم از اینکه کسی اینو نفهمیده!!! هیچکس جز اونایی که خیلیییی بهم نزدیکن

 

پی ذوق کنون نوشت:من نوشتم!! من یه چیزی نوشتم!!! باورتون میشه؟!!!

عذر خواهی!!

 

سلام

از همه ی دوستای عزیزم واسه غیبتم توی این مدت معذرت میخوام. باور کنید که خودم بیشتر از شما دلم میخواد دوباره بنویسم اما یه مدته که ذهنم خالی خالیه!!

از طرف دیگه هم این کنکور لعنتی تا هفته ی اول مرداد ولم نمیکنه و باعث شده بیشتر ذهنم درگیر شه

هیچ ایده ای واسه هیچ نوع نوشتنی ندارم و این داره منو خیلی آزار میده چون همیشه این نوشتن بود که باعث تخلیه ی روحیم از هر نوع احساسی میشد

منو ببخشید که به بلاگستان خیلی کم سر میزنم اما بدنید که اکثر اوقات خاموش میخونمتون

واسم دعا کنید... هم واسه برگشتن حس نوشتنم و هم واسه این کنکور لعنتی

دلم واسه همتون تنگ شده

امیدوارم به زودی ببینمتون...

واژه هایی به رنگ طلوع

 

 

روشنایی را دنبال میکنم... شاید که این بار طلوعی دیگر را نظاره گر باشم

میان واژه های کوچک و بزرگ جستجو میکنم تا زیبا ترین واژه ها را برایت جدا کنم مبادا که حرفایم لایق قلب طلایی تو نباشند...

دلتنگی هایم را دور میریزم و مستانه میخندم مبادا که لبخند شیرینت محو شود...

چه فرقی دارم که غصه ها چه اندازه بزرگند؟!... چه فرقی دارد که دریای اشکهایمان چقدر عمق دارد؟!

وقتی هنوز بهانه ای برای خندیدن هست و زندگی مرهمی هر چند کوچک برای قلبهای شکسته ی مان دارد

زیباترین لحظه ها را سپری میکنیم بی آنکه به فردا بیاندیشیم زیرا آنچه امروز از آن ماست از بیم فرداهای نیامده ارزشمند تر است...

شاید که ارمغان امروز حادثه ای برای فرداهایمان باشد...!

 

پی نوشت: یه بار دیگه به همه ی اونایی که گفتم و نگفتم میگم:

سال نو مبارک و امیدوارم همیشه شاد باشین

خونه ی خاطره های من...

 

مطلب این پست یکم طولانیه نمیدونم چقدر حوصله تون میکشه بخونیدش ولی هرچی که هست یه حسه که خیلی دلم میخواست ازش بنویسم ولی سر اینکه اینجا بزارمش یا نه تردید داشتم اما خب گذاشتمش

امیدوارم تونسته باشم حس رو توی این نوشته به خوبی منتقل کنم...

ادامه نوشته

نقطه ی انتظار... اگر یادمان نرود!!

 

روی نیمکت آهنی محوطه نشسته بود و چشمانش به نقطه ی نا معلومی خیره شده بودند... سوز پائیزی گیس های آویزان به شنل پشمی اش را به رقص می آورد اما انگار احساسش نمیکرد! گویی هیچ چیز را احساس نمیکرد!

تنها نفس میکشید اما زنده نبود! به سان مجسمه ای بی حرکت تنها زمین را به تحمل وزن خود واداشته بود.

قبل از این هرگاه او را می دیدم گرمی اشکهای گونه اش زنده بودنش را فریاد میزد اما اکنون... اکنون گویی آن هم خشکیده بود!

تنها بود... خیلی تنها! گرچه هر روز چندین نفر به دیدارش می آمدند اما او آنها را نمیدید و چشمانش هنوز به در بود... طوری که انگار منتظر باشد!!

اما انتظار برای چه کسی؟!

کودکی از کنارش میگذشت که صورتش به گیسهای شنل پشمی او که در باد می رقصیدند برخورد کرد...

_ تو فرشته ای؟

انگار نشنیده باشد چشمانش را از نقطه ی انتظار جدا نکرد!

کودک دوباره پرسید:

_ تو فرشته ای؟ از اون بالا اومدی؟!

نگاه خسته اش را به سمت کودک چرخاند...آنقدر نا توان بود که گویی قدرتی برای جواب دادن به کودک نداشت!

_ نه...

_ نه؟ یعنی از اون بالا نیومدی؟

_نه! از اول همین پایین بودم !

_ ولی تو شبیه فرشته هایی. مخصوصا شنلت!

لبهای خشکش برای لبخند زدن تلاش کردند اما چندان موفق نشدند!

همه چیز این زن برایم عجیب بود! ظاهرش به سان دیگران بود اما چیزی درونش وجود داشت که نا خواسته کنجکاوم میکرد!

_ اگه از آسمون نیومدی پس از کجا اومدی؟!

_ نمدونم!

_ یعنی از این فرشته های روی زمین هستی؟

_ من فرشته نیستم! فرشته ای وجود نداره.

_ چرا داره! مامانم گفته همه ی آدما از وقتی که دنیا میان دو تا فرشته باهاشونه که مراقبشون باشه

چهره اش دوباره گرفت! با بغضی که انگار دوباره زنده شده بود گفت:

_ منم این داستانها رو یه زمانی واسه پسرم تعریف میکردم

دوباره نگاهش را به نقطه ی انتظار دوخت و زیر لب چیزی زمزمه کرد که بیشتر شبیه صدا زدن اسم کسی بود اما برای من که از او فاصله داشتم مفهوم نبود!

کسی کودک را صدا زد و او در حالی که مانند من با کنجکاوی به زن خیره شده بود به سمت صدا رفت...

دوباره سوز پاییزی گیس های شنلش را به پرواز در آورد و سردی آن وجود مرا!

آنها مانند هر روز دوباره به دیدنش آمدند!

مردی سالخورده به همراه زنی میانسال و مردی نسبتا جوان و دختری جوان

اما او باز هم آنها را ندید و صدایشان را نشنید و نوازش هایشان را احساس نکرد!

زن میان سال این بار بغضش شکست و اشک ریخت... و دیگران هم گرفته و عبوس با او همراه شدند

مرد نسبتا جوان پاکتی را به دست او داد تا ببیند اما او بی توجه بود

مرد تاکید کرد: نگاه کن! خواهش میکنم نگاه کن!

باز هم اعتنایی نکرد!

_ تو دیوونه نیستی! تو مشکلی نداری... جای تو اینجا نیست! بین این آدما نیست... به این عکسا نگاه کن!

دختر جوان دستش را روی شانه ی مرد گذاشت تا آرام شود و رو به زن ادامه داد:

_ خواهش میکنم بهشون نگاه کن! تو حق داشتی... هرچیزی که میگفتی واقعیت داشت

و بعد عکسها را از درون پاکت در آورد و جلوی چشمان او قرار داد:

_ نگاه کن! ببین اینارو میشناسی؟

نگاه منتظرش را به عکس دوخت و نگاه کرد... نگاهش جان گرفت! به عکس خیره شد... دستان لرزانش را به سمت عکس برد و آن را بدست گرفت... ناباورانه به عکس نگاه کرد... نگاهش به بقیه ی عکسها افتاد که در دست دخترک بودند... آنها را از دخترک قاپید و ناباوارنه به تک تک آنها نگاه کرد و باصدایی که از اعماق چاه می آمد و ناشی ار انتهای قدرتش بود بریده بریده گفت:

_ این... اینا... اما... شما که گفتین... شما که گفتین همش توهمه! گفتین همش خیاله...

و اشکهایش سرازیر شد

رو به زن میانسال که بی وقفه اشک می ریخت گفت:

_ مامان... مامان این... این فرزانه ست!!! بیا ببین... این که پیش مهران واستاده فرزانه ست!!!

زن همچنان اشک می ریخت... مرد سالخورده رویش را برگردانده بود تا اشکهایش را نبینند... مرد نسبتا جوان با نگاهی ویران شده او را می نگریست و دختر جوان بی صدا اشک می ریخت!

آوایش اوج گرفت:

_ این که کنار شوهر منه فرزانه ست! بهترین دوستم!!!

مرد نسبتا جوان به سمت او گامی برداشت که گفت:

_ ببین... این فرزانه ست! همونی که می گفتین خیاله... همونی که فکر میکردین توی توهم منه... همتون میگفتین من دیوونه شدم ولی دیدی راست میگفتم؟!

_ اونا بهت بد کردن آبجی!

ناباورانه سر تکان داد: یعنی میخواین بگین بهترین دوستم با شوهرم بهم خیانت کرد؟! بعدشم منو دیوونه کردن انداختن اینجا که با خیال راحت با هم باشن؟! نه!! این امکان نداره!!! فرزانه هیچوقت همچین کاری با من نمیکنه!! اون بهترین دوست منه!!! بهترین دوستمه!!! بهترین دوستمه... بهترین دوستم!!!

تقریبا داشت فریاد میزد... مرد نسبتا جوان او را در آغوش گرفت و به همراه او اشک ریخت... دیگران هم همچنان اشک می ریختند... از چکیدن قطره ی گرمی روی گونه هایم فهمیدم که من هم نا خواسته با آنان هم صدا شدم!

دیگر دلم نمیخواست آنجا بمانم چون دیگر کنجکاو نبودم شاید هم دیگر طاقت ماندن نداشتم!!!

انسانها گاهی چه زود انسان بودنشان را فراموش میکنند! همیشه فکر میکردم که هر کسی حتی اگر هزار بار خود را فراموش کند و در دنیای پیچیده ی خیال و واقعیت هایش گم شود باز هم نمیتواند کسانی که نسبت به آنها تعلق خاطر دارد را از یاد ببرد... کسانی که همیشه و همه جا با او بودند و شاید بارها برای او از خود گذشتند... و یا شاید از دلگرمی حضور او جان گرفتند و باور کردند که تنها نیستند!!

هیچکدام از ما تنها نیستیم اگر یادمان نرود که کسانی همیشه بخاطر ما حضور دارند.

هیچکدام از ما تنها نیستیم اگر یادشان نرود که ما بارها و بارها به آنها تکیه کردیم پس پشتمان را خالی نکنند

هیچکدام از ما تنها نیستیم اگر یادمان نرود که انسانیم... اگر یادمان نرود...!!

من برگشتم

 

بلاخره بعد از یک ماه دوری از تفکراتم برگشتم!

این تفکرات شامل تمام چیزاییه که اینجا دارم و ازشون دور بودم...

تمام این مدت هر وقت دلم تنگ میشد به این فکر میکردم که دلبستگی جز جدا ناپذیر زندگیه و این دلبستگی حتی به چیزهای غیر واقعی هم وجود داره

یادمه وقتی بچه بودم چند تا دوست خیالی داشتم که الانم وقتی یادشون میافتم با اینکه از دیوونگیم خندم میگیره اما دلم واسشون تنگ میشه و حتی گاهی شاید بازم باهاشون حرف میزنم و حالشونو می پرسم!!
واسه خیلی از وبلاگ نویسا بازگشت حالا چه کوتاه و چه بلند تشریفات داره اما راستش واسه من اینطور نیست چون دلم نمیخواد واسه برگشتن به خونه ی خودم تشریفات خاصی ترتیب بدم

کارای زیادی واسه انجام دادن دارم که وبلاگ نویسی فقط قسمتی از اوناست!

توی این مدت خیلی چیزا واسه نوشتن توی ذهنم بود اما نمیدونم چرا همیشه  جرقه ی بهترین چیزها وقتی توی ذهن شکل میگیره که چیزی واسه ثبت اونا وجود نداره!

الان حتما میگین چرا رو کاغذ ننوشتی؟!

خب دلیلش اینه که نوشتن روی کاغذ حس خوبی بهم نمیده چون واسه نوشته هام احساس امنیت نمیکنم!! البته معمولا کسی اونارو نمیخونه ولی خودم حس خوبی ندارم چون خاطره ی خوبی ازش ندارم!

دوست دارم بیشتر بنویسم! با اینکه زیاد وقت ندارم اما دلم میخواد به اندازه ی تمام اون روزایی که حرفامو توی قفس نگهداشتم بنویسم!

چقدر کار دارم... خیلی کار دارم...خیلی!

برمیگردم... خیلی زود...

خلوت شبانه

 

 

باز هم شب است و خلوت من... جایی که روحم از عریانی هایش نمی هراسد و اندیشه ام آزاد آزاد هر آنچه را که می پسندد در بر میگیرد!

جایی که دیگران برای آن بارها ملامتم کردند و دیوانه ام خواندند...

جایی که برای حفظ آن بارها جنگیده ام و شاید هنوز هم میجنگم...!!

براستی کجای این دنیا خلوتی اینچنین ناب و زیبا میتوان یافت؟

جایی که جنگیدن برایش لذت بخش باشد و عریانی در آن بی پروا...؟

و براستی دلیل این زیبایی چیست؟

شاید غریبگی کردن در میان انبوهی از آشنا قسمتی از این زیبایی باشد

و یا تلاش برای فرار از خود واقعی بودن...

شاید هم دیدن تمام ندیده شدن ها و یا اینکه در دریای افکاری غرق شدن که فقط و فقط به خود تعلق دارد و نه دیگران!!

و اینجاست که می اندیشم گاهی خودخواهی چه حس قشنگی میتواند باشد... پس تمام آدمهای خودخواه باید موجودات خوشبختی باشند!!

و ساعتی دیگر به یاد لذتهایی می افتم که در کنار دیگران اتفاق افتاد و لحظه هایی که برای آنان سپری شد و شادیهایی که از این لحظات سهم من بود... شاید اینجا این مفهوم نسبی خوشبختی تغییر میکند و معنای عمیقتری به خود میگیرد

و درمیابم لذت این لحظه هاست که خودخواهیهای گاه به گاه را زیبا میکند!

من خلوت امن و آرامم را سپری می کنم... چه فرقی داری که فردا کجا باشم؟

چه فرقی دارد سرزنش شوم یا باری دیگر برای حفظ خلوتم بجنگم؟

هنوز که فردا نشده...

پس هنوز خلوت من تمام نشده و هنوز میتوانم در افکار ریز و درشتم غرق شوم و  بدون هرگونه هراسی در عمق آن باری دیگر آرامش خود را باز یابم

 

پ.ن: این پست پنجاهمین پست این وبلاگه البته برخلاف خیلی از وبلاگا کار خاصی واسش نکردم

پ.ن۲: طفلی بچم پارسال واسه تولدشم کاری نکردم :دی

دنیای پیچیده!

 

وقتی بچه بودیم آرزوهایی واسه الانمون داشتیم

یکی میخواست دکتر بشه, یکی مهندس, یکی خلبان, یکی پلیس, یکی...

حالا که بزرگ شدیم وقتی به خودمون نگاه میکنیم چقدر به رویاهای بچگی مون نزدیکیم؟ چقدر اون چیزی شدیم که آرزوشو داشتیم

مسلما خیلی از آرزوهای بچگیمون الان واسمون خنده دارن و حتی گاهی از بعضی از شغلایی که اون وقتا آرزوشونو داشتیم ممکنه متنفر باشیم!!

مسله فقط سر شغل نیست! سر اینه که وقتی که بچه بودیم همیشه با خودمون میگفتیم اگه بزرگ شدم فلان میکنم... چنین میکنم و چنان میکنم....

حالا کدوماشو انجام دادیم؟ اون اندازه ای که دلمون میخواست قدرت تحقق آرزوهامونو داریم؟

همیشه دلمون میخواست بزرگ بشیم تا مثل آدم بزرگا حرف بزنیم... راه بریم... غذا بخوریم... و دیگران با ما مثل آدم بزرگا رفتار کنن و بهمون احترام بذارن

اون احترام و بزرگی رو چقدر بدست آوردیم؟ اون رویاهای موفقیتمون واسه بدست آوردن پول و خریدن همه ی چیزایی که از بچگی آرزوشو داشتیم چقدر به حقیقت نزدیک شدن؟

مهم نیست ثروتمند بودیم یا فقیر! مهم نیست تموم چیزایی که میخواستیم رو داشتیم یا نه! مهم نیست اون اندازه که نیاز داشتیم مهر و محبت نصیبمون میشد یا نه!

مهم اینه که الان کجاییم؟ داریم چیکارمیکنیم؟ به کجا رسیدیم؟ چقدر مفید هستیم؟ از خودمون چی داریم که ارائه بدیم؟ چقدر محبت اطرافیانمون رو داریم؟ چقدر بهمون احترام میزارن و قبولمون دارن؟

آره! واقعا مهم ایناست!

وقتی توی آینه به خودم نگاه میکنم گاهی از خودم میپرسم که چقدر به آرزو هام نزدیک شدم؟ و چقد اونها از برنامه هایی که 10 سال پیش داشتم دیرتر به حقیقت تبدیل شدن؟ و چقدر راه هایی که برای تبدیل اونا به حقیقت طی کردم از اون چیزی که توی رویاهام بود متفاوت تر بود و...؟

بلاخره چقدر دیگه باید برم تا به اون چیزایی که میخوام برسم؟ و این رسیدن چقدر دیگه میتونه تاخیر داشته باشه و چقدر دیگه زاه های متفاوت تری رو باید طی کنم؟!!

ولی میدونید؟ با وجود همه ی اینا همین که نمیدونیم یه ساعت دیگه چه اتفاقی واسمون می افته و آرزوها و خواسته هامون چطور به واقعیت تبدیل میشن خودش یه هیجان خاصی داره که من دوسش دارم

اما با این حال هیچوقت فراموش نمیکنم که از خودم بپرسم کیم و کجای این دنیا وایسادم و چی میخوام و به چی رسیدم و چه چیزایی مونده که باید بهشون برسم!

 

پ.ن: این پست چقدر سوال داشت :دی

پ.ن2: همیشه تعداد زیاد سوالها نشونه ی پیچیدگی های دنیامون نیستن و حتی میتونن گره هارو شل تر کنن!!

خوشحالی برای ما یادیگران؟!

 

گاهی ممکنه آدم همه ی تلاشش رو برای خوشحال شدن انجام بده ولی نتیجه ای که میگیره واسش رضایت بخش نباشه! البته منظورم این نیست که خوشحال نشه! نه! چون آدم با هر چیز کوچیکی میتونه احساس خوشحالی بکنه و این اجتناب ناپذیره

ولی یه وقتی هدف آدم ایجاد خوشحالی واسه ی خودش نیست بلکه واسه ی کسای دیگه ست! واسه کسایی که به هر دلیلی نسبت بهشون احساس تعلق میکنه حتی اگر ظاهرا غریبه باشن

گاهی حتی ممکنه انقدرررررر خوشحال شدن دیگران واسمون مهم باشه که حاضر باشیم هرکاری بکنیم تا خوشحال ببینیمشون

چنین کاری واسه اونایی که دوسشون داریم خیلی عجیب و خاص نیست و خیلیا انجامش میدن ولی واسه اونایی که نمیشناسیم چقدر حاضریم تلاش کنیم که خوشحال ببینیمشون؟

بدی ها شاید انقدر زیاد باشن که اکثر مردم خوبی کردن واسشون یه شعار مسخره به نظر برسه و واقعا هم ممکنه خیلی چیزا توی این دنیا فقط یه شعار باشن ولی سر زدن به شعارها هم چیز چندان بدی نیست و من شخصا این کارو دوست دارم!

دوست دارم به این فکر کنم که خندوندن دیگران چقدر خوشحالم میکنه...

دوست دارم به راه های مختلف برای خوشحال کردن تمام غریبه هایی که از کنارم رد میشن فکر کنم و حتی گاهی دوست دارم قدرت داشته باشم تا فکر اونارو بخونم و بهترین راه برای خوشحال کردنشون رو بفهمم!

شاید رسیدن به همه ی چیزای دست نیافتنی توی این دنیا ... رسیدن به تمام آرزوهای محالمون... آرزوهای ریز و درشتمون چیز خیلی هیجان انگیزی باشه و خیلیییییی خوشحالمون کنه ولی خوشحال دیدن کسی که حس کنی علت خوشحال شدنش تو هستی و تو باعث شدی اون خوشحال بشه نمیدونین چه حس فوق الاده ایه!!!

نمیدونین وقتی حس کنید حضورتون...بودنتون... تلاشهاتون برای اون هدف مشخص که اگه حاصل بده بخاطرش یک یا چندین نفر خوشحال میشن و ممکنه تغییر محسوسی توی زندگی اونا بوجود بیاد چه حالی داره!!!

هرکسی باید اونطوری که میخواد زندگی کنه و حق داره لحظه های شاد همراه با لذت رو برای خودش بوجود بیاره ولی بوجود آوردن این لحظه ها گاهی برای دیگران هم خالی از لطف نیست و چه بسا وقتی حس کنیم این قدرت رو داریم که برای دیگران مفید باشیم بهتر میتونیم به ارزش وجودی خودمون پی ببریم

 

پ.ن: من عجب سخنگویی بودم و خبر نداشتم :دی

پ.ن۲: از حسی که قالب قبلی به اینجا میداد اصلا راضی نبودم واسه همین عوضش کردم...

دل کندن از روزمره گی ها...

 

تا حالا شده بخواین حرف بزنین اما حس کنین کسی متوجه نمیشه؟!

یعنی اون چیزی که شما میخواین بگین رو یا نمی گیره یا یه چیز دیگه ازش میفهمه؟

حتما شده!!

یه همچین وقتایی شاید بهتره سکوت کنیم! یا حداقل به زبون نیاریم چی میخوایم بگیم تا یه برداشت دیگه تلقی نشه!

اما ممکنه بخوایم ازاون چیزی که سعی داشتیم بگیم حرف بزنیم!شاید احتیاج داریم ازش حرف بزنیم تا اون چیزی که میخوایم بدست بیاد... یا اینکه اون چیزی رو که دلم اون موقع میخواد به زبون بیاریم!!!

من الان دقیقا همین حالو دارم!! نمیدونم چجوری باید بگم که اون چیزی بشه که میخوام و حرفمو اون جوری بزنم که اون نتیجه ی دلخواهمو ازش بگیرم!!

گاهی انقدر گیج و سردر گم میشیم که ممکنه دچار خلا فکری بشیم و ندونیم واقعا چی میخواستیم بگیم چون همش به نوع گفتنش فکر میکردیم!!!

من الان دقیقا حالم اینطوریه!!

انقدر به نوع گفتنم فکر کردم که ذهنم خالی شد!!!!!!

شاید چیزی که گفتم تنها راه رسیدن به خلا فکری نباشه

کسایی که دچار روزمره گی ها میشن هم این خلا فکری رو پیدا میکنن

روزمره گی هم دو نوع داره:

یکیش وقتیه که آدم زیادی بیکاره و نمیدونه چیکار کنه و چی بگه و حتی چی بنویسه!

و اون یکی وقتی که آدم زیادی سرش شلوغه و وقت نمیکنه به چیزی فکر کنه!

هردوش بد و افتضاحه!!!

همیشه فکر میکردم فقط بعضی ها که زیادی آدمای متفکری هستن ممکنه واسه رهایی از اسارت روزمره گی تصمیم بگیرن همیشه یه زمان معلومی رو واسه خودشون بزارن و از همه ی چیزای تکراری ای که آزارشون میده جدا بشن! ولی امروز فهمیدم کسایی که حتی فکرشم نمیشه کرد به این چیزا فکر میکنن و واسش وقت می زارن که به نظرم یه نشونه ی مثبت اومد و ازش خوشحال شدم

اگر تعادل رعایت بشه برنامه ی غیر قابل پیش بینی دل کندن از روزمره گی ها هم چیز خوبی از کار در میاد!!

 

پ.ن: بازم نمیدونم چقدر حرفمو اونجوری که میخواستم زدم شاید بازم نتونستم!

پ.ن۲: نه!! واقعا این اون چیزی نبود که میخواستم بگم و هیچ ربطی به حال عجیب امشبم نداشت اما بیخیال!!

این نیز بگذرد البته امیدوارم!!!!!